بر عاشق بری چون سیم بگشا سوی مفلس یکی مشتی زر انداز
برآ ای شاه شمس الدین تبریز یکی نوری عجب بر اختر انداز
1182
تو چشم شیخ را دیدن میاموز فلک را راست گردیدن میاموز
تو کل را جمع این اجزا مپندار تو گل را لطف و خندیدن میاموز
تو بگشا چشم تا مهتاب بینی تو مه را نور بخشیدن میاموز
تو عقل خویش را از می نگهدار تو می را عقل دزدیدن میاموز
تو باز عقل را صیادی آموز چنین بیهوده پریدن میاموز
یتیمان فراقش را بخندان یتیمان را تو نالیدن میاموز
دل مظلوم را ایمن کن از ترس دل او را تو لرزیدن میاموز
تو ظالم را مده رخصت به تاویل ستیزا را ستیزیدن میاموز
زبان را پردگی می دار چون دل زبان را پرده بدریدن میاموز
تو در معنی گشا این چشم سر را چو گوشش حرف برچیدن میاموز
1183
اگر کی در فرینداش یوقسا یاوز اوزن یلداسنا بو در قلاوز
چپانی برک دت قر تن اکشدر اشیت بندن قراقوزیم قراقوز
اگر ططسن اگر رومین وگر ترک زبان بی زبانان را بیاموز
سر چوب تری آن گاه گرید که یابد آن سوی دیگر تف و سوز
چو اسماعیل قربان شو در این عشق که شب قربان شود پیوسته در روز
خمش آن شیر شیران نور معنیست پنیری شد به حرف از حاجت یوز
1184
بیا با تو مرا کارست امروز مرا سودای گلزارست امروز
برچسب:
نویسنده: mehri
تاريخ: چهارشنبه
8 خرداد
1392 ساعت: 12:31